تبليغاتX
فریاد در سکوت

یکی از کارایی که  تازگی فوق العاده مد شده چت کردنه .که میشه گفت تقریبا 70 درصد جوونای ما در  روز  توی چت رومهای یاهو  یا بقیه ی سایتهای چت چون گزگ و…. رفت واومد دارند.

 

حالا مسئله اینجاست  که چت خوبه یا بد؟

خب در جواب باید گفت بستگی به نوع چت وهدف ما داره.

برای مثال چت خوب وقتی انجام میشه که یکی از حالات زیر  را  داشته  باشه:

1) اشنایی با عقاید وتفکرات دیگران

2)اشنا یی با دست اوردهای علمی  جدید

3)تبادل اطلاعات

4)تقویت زبان انگلیسی (چت روم های امریکایی)

5)تبلیغ و نشر فرهنگ و اداب ورسوم(چت با افراد خارج از محیط ما)

6)اشنایی با نوع رفتار جوونای جامعه

7)صحبت کردن در مورد یه موضوع خاص که چند نفر توش شرکت داشته باشن که باعث ایجادحس همکاری و در جمع بودن می شه

......

و در بعضی موارد هم بد است چون:

1)وقت تلف کردن

2)زدن حرفهای بی سر وتهی که دور از شان یک انسان است

3)وقتی ادم قدرت درونی زیادی نداشته باشد و  به جای اینکه روی دیگران اثر بگذارد

یا فقط با اعتقادات دیگران اشنا شود خود از انها تاثیر بگیرد تا جایی که گاهی اوقات

خانواده متوجه می شوند که اعتقاد فرزندشان با اعتقاد و فرهنگ خانوادگی کاملا  متفاوت است.

4)از بین رفتن مرزهای حیا و عفاف.

5)تلف کردن انرژی و سرمایه مملکت چون برق

6)وقتی که صرفا برای دوست یابی باشد زیرا دوستان واقعی چه گلی به سر ادم میزنند که دوست مجازی بزند.

...........

 حالا موضوع اینه که تو ایران ما  چت برای چه منظور استفاده میشه؟

خب تا اونجا که من میدونم ودیدم بیشتر (حدود  90درصد) اثر منفی دارد و افرادکمی هستند که با هدف خوب استفاده کردن از چت وارد چت روم می شوند و انها هم یا مثل بقیه انگیزه ی درست استفاده کردن را از دست می دهند یا اینکه از چت زده

 می شوند.

به امید روزی که فرهنگ استفاده از تکنولوژی را یاد  بگیریم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 12:23  توسط یه مسلمان 15 ساله   | 

سلام بروبچ

 

من هر وقت وارد یه وبلاگ مذهبی میشدم احساس خشکی خاصی را در اون وبلاگ می کردم برا ی همین سعی من این بود که حداقل وبلاگ ما این جوری نباشه و لی

انگار مخاطب های وبلاگ های مذهبی اون خشکی را بیشتر دوست دارند نمی دونم ولی وبلاگ مذهبی ها یه جوریه که  ادم  احساس میکنه توش دعوا دارند. اخه چرا نباید وبلاگ های مذهبی هم صمیمی باشه و با زبان دوستانه حرف زد ؟امید وارم وبلاگ ما  صمیمی باشه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 11:43  توسط یه مسلمان 15 ساله   | 

با سلام

بچه ها هرکسي در باره ي مسائل ديني _چه اعتقادي ، چه احکام _مشکل داره و درپي راه حل اونه ، مي تونه با مرکز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه ي علميه ي قم مکاتبه کنه. خود من به شخصه يه نامه نوشتم و توش چند سوال عقيدتي کردم و آن ها هم برام پاسخ کاملش را فرستادند.پاسخ ها هم قانع کننده و با استفاده از استدلال عقلي بود.

آدرس:

شوراي عالي حوزه علميه قم

مرکز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي

قم- خيابان صفاييه-کوچه۱۹-پلاک۴۵

صندوق پستي ۳۷۱۸۵/۴۴۶۶

نمابر۷۷۳۷۲۱۳

آدرس سايت:

http://www.andisheqom.com

E-mail:howzeh@andisheqom.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 11:38  توسط قلم سبز  | 

سلام

من امروز کارنامه ام را گرفتم و تقریبا دپرسم  چون معدلم زیاد خوب نشده(بالا 50/19 ها) ولی اون مهم نیست اومدم جواب نظرات را بدم.

 

اول از همه تشکر میکنم که قابل دونستن پیام گذاشتن ولی خب بعضی ها جواب می خواست مثل:

1)هومن اقا از نظر شما تشکر .راسیاتش من دربه در دنبال کتابهای خوبم که به دردم بخوره ودر حد خودم باشه که بفهمم اگه بهم معرفی کنید ممنون میشم در ضمن

اگه شما منظورتون از پست هایی که باعث  جهنمی کردن بقیه می شه پست های

اعتقاد بود اونا نظر خودم نبود از سایت:

www.kalaam.ir

کپی  گرفته بودم که وابسته به مراکز مذهبی مثل دانشگاه حدیث است .پس نظر خودم نبود.لازمه  من بگم که مطالبی که حالت رسمی دارن را خودم نمی نویسم چون در اون حد اطلا عات ندارم و جراتم ندارم.و اونا را هم پاک کردم چون امکانش بود رو افراد اثر منفی داشته باشه.

راستی من دیدم اگه طبق گفتتون حساب کنم  شما 26  سال پیش تیزهوشان می رفتین که تا اونجا که من اطلاع دارم در اون زمان تیزهوشان نبوده!!!!!!!!!

 

2) عمار  اقا   من به شما ایمیل زدم و همین جا هم میگم که می خوام  همکاری کنم.راستی اهیانا من شما را نمی شناسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

3)اقا پدرام متشکر از پیام و در ضمن منظور من از اینکه خودتون را بزارید جای خدا این بود که  فرض کنید یه عالمه افراد  زیر دست شما باشند و همه چیزم از شما داشته باشند و حالا شما را شکر که نمیکنند فراموشم کرده باشندکه شما اونا را همیشه و در همه حال کنترل میکنیدکه البته برایه اینه که خدا مارا دوست داره ونمیخواد از راه راست منحرف بشیم.(البته لازم به ذکر است بعضی ها نه همه!!!!!!)

  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 14:43  توسط یه مسلمان 15 ساله   | 
می دونی از چی لجم می گیره ؟ از اینکه معلم دینی ها میان سر کلاس و از رحمت خدا میگن .
یادمه سال دوم راهنمایی به معلم قران مون گفتم:
(( خانم اخه خدا وقتی می بخشه که ما بدی کارمون را ندونیم یا اینکه اجبار داشته  باشیم مثل تهدید به مرگ. نه ما که از سوم دبستان بمون گفتند باید موهامون پیدا نباشه نماز بخونیم وروزه بگیریم وچه جوری نماز خوندن هم بمون یاد دادند حالا درسته یه دختر ۱۳ ساله  دوست پسر  داشته باشه همه کاری ام بکنه ولی ندونه نماز ظهر چند رکعته؟))
 
خانمون یکم بهم نگاه کرد و بعد گفت :
 
((عزیزم تو مثل خوارجی . دین را افراطی می کنی))
 
خب من چی بگم ؟؟؟
 
اونم مدرسه ی افتضاح ماکه اسمش مدرسه ی تیزهوشانه و ادم باید یکسال خر بزنه تا بره توش ولی حالا میبینه که این جا بیشتر به ارایشگاه شبیه تا مدرسه مثلا از ۶۰۰  تا بچه مدرسه ی ما  حد اقل ۲۰۰  تاشون ابرو برداشتن و با چه قیافه ها که نمی ان تازه  افراد محجبه  (چه  چادری ها را یا مانتویی)را مسخره هم میکنن بعدم میگن خدا بزرگ و مهربونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شما خودتون را بزارین جا خدا واقعا بنده هاتونا می بخشیدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر من همینم که نفس میکشیم از سرمونم زیاده
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:25  توسط یه مسلمان 15 ساله   | 
در پی پیشنهادی که کردم بیشتر از یه  پیام نداشتم ولی اصلا من این وبلاگ  را  برا همین زدم  که یه کار گروهی  کنم تا در کنار افراد هم عقیده(منظورم تا حدی است که با هم کار کنیم)بتونیم حرفمون را بزنیم. من از وقتی تعطیل شدم(۲۲ خرداد)تا حالا (البته به جز ۲۲  که با دوستام رفتیم  کتابخانه) حدود ۶۰ یا۷۰ تا سایت دیدم.

 وبلاگ ها که همه عشق و عاشقی و سایت ها  مذهبی همه فیلتری بود (شاید برای یه کلمه حرف سیاسی)چندتام سایت ضد اسلامی دیدم ولی نباید از وبلاگ های مذهبی گذشت که دعوای شیعه وسنی بود .

واقعا برام سواله اخه چرا  ما ها هویتمون را زود از دست میدیم؟  ایرانی هستیم و عین غربی ها لباس می پوشیم  حرف میزنیم و رفتار میکنیم!!!! مسلمونیم و اصلا کارای بنیادی اسلامم نمی کنیم(باور نداری برو تو جامعه نگاه کن ببین چندتا به ظاهر مسلمون پیدا می کنیم حالا باطن را بیخیال)؟!!

داشتم با یکی از هم کلاسی هام درمورد خدا حرف می زدیم که حرف کشید به نماز اونم گفت:(( من نماز نمی خونم چون شبها  که با خدا حرف می زنم  احساس میکنم که خدا دوستم داره و همون وقت پیشمه و دیگه نیاز به نماز خوندن نیست))

خب من چیزی نگفتم ولی تو دلم غوغایی بود یادم به این ایه افتاد که خدا توش میگه :

اکثر انسانها اون بخش از کارها ودستورات من را  قبول میکنند که به نفعشونه و دوستش دارند و بقیه را که یا زحمت داره یا حوصله اش را ندارند انجام نمی دند و این چیزی نیست که من بپسندم.

(البته الان دفتری که توش شماره ی ایه ها را نوشتم پیشم نیست تا دقیق بنویسم ولی مضمون همینه)

در کودکی پستی در جوانی مستی در پیری سستی پس کی خدا پرستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه کسی جوابمو بده ازش ممنون میشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 11:41  توسط یه مسلمان 15 ساله   | 
سلام  بجه  ها  امروز  به  چیزیهایی  رسیدم  که  برام مفید بود  فردا توضیح میدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 16:26  توسط یه مسلمان 15 ساله   | 
سلام  دوستان 

من یه  نظری  دارم  این  که  بیایین  ما  همه  با  هم  کار  کنیم  کمیت  میاد  پائین ولی  کیفیت  میره  بالا نظره  شما  چیه؟  من  تو  سایت  های  مختلف  رفتم  تا  افرادی مثل شما  پیدا کنم که  مثل من  می خواهند این سکوت مرگ  اور را بشکنند  وفریاد بزنند به خدا اسلام  این نیست  که تو جامعه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 15:46  توسط یه مسلمان 15 ساله   | 
 

بسم الله الرحمن الرحیم

"الم يان للذين امنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و مانزل من الحق و لا يكونوا كالذين اوتوالكتاب من قبل فطال عليهم الامد فقست قلوبهم و كثير منهم فاسقون." الحدید/۱۶

"آيا وقت آن نرسيده است كه كساني كه ايمان آوردند بترسد دلهاشان براي ذكر خدا و آنچه نازل شد از حق و نباشند چون كساني كه داده شدند كتاب را از پيش، پس دراز شد بر ايشان زمان، پس سخت شد دلهايشان و بسياري از ايشان فاسقانند."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 15:37  توسط یه مسلمان 15 ساله   | 
مرگ

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستام غبار آلودو دور

يا خزاني خالي از فريادو شور

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروزها ،ديروزها

 

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مر مرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد و درد

 

مي خزند آرام روي دفترم

دستهاي فارغ از افسون شعر

يادمي آرم که در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون عشق

 

خاک مي خواند مرا هردم به خويش

مي رسند هردم که در خاکم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به يک سو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي کاغذها ودفترهاي من

 

در اتاق کوچم پا مي نهد

بعد من با ياد من بيگانه اي

در بر آيينه مي ماند به جاي

تار مويي ، نقش دستي ، شانه اي

 

مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش

هرچه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دورو پنهان مي شود

 

مي شتابد پي هم بي شکيب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره مي ماند به چشم راه ها

 

ليک ديگر پيکر سرد مرا

مي فشارد خاک ، دامنگير خاک

بي تو ، دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاک

 

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم مي شويد از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

 

فروغ فرخزاد (زمستان 1958 – مونيخ)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:28  توسط یه مسلمان 15 ساله   | 
سلام  دوباره 

دوستان  از  نظرات  شما متشکرم  مخصوصا  سارا  جان  ببخشید  سر  ما  ۴نفری که  این وبلاگ  رازدیم  به  خاطر  امتحانات  شلوغه.  اگر  خدا بخواد در  تابستون  جبران  میکنیم.مثلا همین  امروز  من و مینا امتحان  ریاضی  داشتیم  و می دونم  که  جوادم  امتحان  داشته  .به  هر  حال  نظرات  شما  چه  خوب وچه  بد  عزم  مارا  راسخ  میکنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13:43  توسط یه مسلمان 15 ساله   |